سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

یک فنجان شعر

به نام خالق زیبایی ها

امشب از آن دسته از شب هایی است که دلم میخواهد برای خودم چای بریزم.چایی با طعم کتاب ..

فنجان چای ام را دست بگیرم 

وجرعه جرعه شعر بنوشم

و تنم داغ شود از حس شیرین زندگی ..


چای


چشمانم را میبندم وخودم ار مقابل کتاب هایم حس میکنم.چشمانم را بین کتاب ها میچرخانم

وتصمیم میگیرم که حالِ دلم را با خواندن کتاب

سهراب خوب تر کنم.

کتاب را برمیدارم وپشت میزم مینشینم،چراغ مطالعه را روشن میکنم.


چای


اولین ورق کاغذ را لمس میکنم

وشروع میکنم به زمزمه کردن این شعری که میگوید:

دلم عجیب گرفته است

خیال ِ خواب ندارم 

هنوز درسفرم

خیال میکنم در آب های جهان قایقی است

ومن مسافر قایق هزار ها سال است 

سرود

زنده دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول میخوانم 

وپیش می رانم 

مرا سفر به کجا می برد؟

***

چشمان را میبندم وبه ذهنم اجازه ی جولان دادن میان دالان های خاطراتم را میدهم.

خودم را میان ِ کوچه ای قدیمی پیدا میکنم..که خیره شده ام به انتهای کوچه ،به دربی ک روبه روی من خودنمایی میکند !

کوچه قدیمی


پ.ن : ادامه دارد

پ.ن 2: اگه خدا بخواد میخوام داستان کوتاه بنویسم 




ادامه دل نوشته

[ سه شنبه 97/5/30 ] [ 5:44 صبح ] [ نگین ]
MeLoDiC