سفارش تبلیغ
صبا

یک روز ِ ساده

الکی هی دور ِ  خانه راه میرفتم

اندکی مینشستم وبعد پا میشدم

کولر را یاخاموش میکردم یا زیاد یا به دور ِ کمش خیره میشدم

حیاط را میشستم والکی به گلدان هایم سرکشی میکردم

هی روفرشی فرش را صاف میکردم


هی گردگیری میکردم

درب یخچال را باز میکردم ودرونش را نگاه میکردم

چیزی دستگیرم نمیشد ودباره درش را میبستم

وحین ِ بیرون رفتن از اشپزخانه به این فکر میکردم که شام چه بپزم؟!

گیرداده بودم به مورچه های کنار ِ کابینت

هی رویشان پودر میپاشیدم وبرای مردنشان اشک میریختم

یا تندوتند ظرف های دیشبمان را کف مالی میکردم

وهواس خودم را پرت میکردم حوالیه کمد ِ لباس ها

لباس های کشو را میریختم بیرون

وهی دوباره مرتب سرجایشان میگذاشتم

سادیسم ِ نظافت گرفته بودم

سرم را کج میکردم تا خاک های روی اُپن را بهتر ببینم

انگشت میکشیدم روی سطح..خاک را ک میدیدم خوشحال میشدم

سریع دستمال به دست با اب پاش بالای ِ سر طعمه حاضر میشدم

وبایک لبخند خبیث فاتحه ی بدخت را میخواندم

مثلا یه کتاب از قفسه برمیدارم که بخوانم

خط اول را نخوانده پرت میشوم وسط همهمه ی فکرای مختتلف

تمام قسمت های مغزم هرکدام خودشان را مشغول فکری کرده بودن

یکی به فکر مهمانی فردا بود که لباس چه بپوشد؟!

و دیگری به دوستش میاندیشید ک ایا با همسرش اشتی کرد؟!

آن یکی به زن بودنش فکر میکرد که ایا جایگاه خوبی است ؟!

یا اگر مرد بود زندگی جورِ دیگری میشد ؟!

وآن ته ته های مغزم..

دخترک کوچکی کز کرده بود وپاهایش دراغوش گرفته بود

لبهایش را برچیده بود وموهایش روی صورتش ریخته بود

وبه این فکر میکرد که زودتر بزرگ شود وقد بکشد

وبشود خانم ِ یک خانه..مادر ِ یک دختر ِ خوشگل

ومن همانطور که به این فکرم زل بودم

به این فکر میکردم که حالا من بزرگ شده ام

وخودم را میان ِ این روزمرگی ها گم کردم..


روزمرگی
 
+ دلنوشت:

وحیران به فردایی میاندیشم که چگونه رقم خواهد خورد؟!




ادامه دل نوشته

[ جمعه 95/4/11 ] [ 5:0 عصر ] [ نگین ]
MeLoDiC