سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

تولدت مبارکـ

 

 

سلامی به قشنگی قرص ماه 

چندروزی است که درون دل بیقرارم آشوبی بر پاست..

حس خاص و زیبایی سر تاسر وجودم را تسخیر کرده است...

یک شورو هیجان وسوه انگیزی در بند بندوجودم نفوذ کرده است...

چند روزی است که جو خانه را برهم زده ام...

کلافه کرده ام اذهان خانواده را...

از بس بدنبال واژه برای امروز گشته ام افکار خسته ام مانند تارهای پیله ای درهم تنیده است...

 

به اتفاقی که دقیقا سه سال پیش اوایل ماه مبارک افتاد است می اندیشم...

اتفاقی که خوش آیند بودنش را درک میکنم...

عجب روزی بود آن روز فراموش نشدنی ...
.
.
.

که به همراه تو ای آشنا پای بر وادی مجازی گذاشتم...

عجب اتفاق قشنگی...

آن روز بود که من هم به دنیای خوب و بد پای نهادم...

 

دنیایی که یکنواخت بودن زندگی ام را دستخوش تغییرات قشنگ وزشتش قرار داد...

تغییراتی که هم وجهه ی خوبش در دلم نفوذ کرد وهم وجهه ی بدش صفحه ی دل پاکم را لکه دار...

(هرچند که خدایی دارم بخشنده..به کرمش چشم التماس دوخته ام..)
.
.
.

خودم را درست وسط کلبه ام به تصویر کشیده ام...

مانند دخترک بازیگوشی که موهایش را مثال آنشرلی در دوطرف بافته است وسط کلبه ام نشسته ام...

 

زانوانم را به آغوش کشیده ام ...

یکی از دستانم را مشت کرده به زیر چانه ام میبرم...

 

انگشت اشاره ی دست آزادم را برروی تصویرقشنگ وزیبایت(عکس لوگو)می نهم وبا جان ودل لمس میکنم..

 

آری تو ای دریچه ی خیال من که به تصویر حک شده ای تاابد خواهمت داشت...

 

تورا همبلاگی بزرگوارم بمن هدیه کرده است..نمیدانم سپاسم راچگونه روانه ی دل دریاییش کنم...

 

به پایین تر ازنقش قشنگت سیر میکنم..

 

نام زیبای نگینت راباعشق لمس میکنم..هم اسم عزیزی هستی که زندگیم برای اوست(مادر)

 

به پایین ترکشیده می شوم..جایی که نوشته هایت دانه دانه صف کشیده اند...

 

هرکدام از دل نوشته هایت حس وحال خودش را دارد..که فقط خودم آنهمه حس را درک میکنم...

 

بازهم پایین تر...

.
.
.

به اواسط کلبه میرسم....

نامهای عزیزانم به زیبایی یک ستاره میدرخشند وچشمک میزنند...

چه دنیای قشنگی برای خود ساخته ام...سرشار از عشق وعلاقه... 

 

حال دودستم را ستون چانه ام کردم به تماشای همه ی وجودت نشسته ام...

 

آری  دریچه ی خیال من  تولدت،سه ساله شدنت مبارکـــــــ....

 

 

این پست دومخاطب خاص دارد:

یکی آشنای عزیزم:*زهرا.م...که مرا به دنیای پارسی هل داد:دی

یکی ام آشنای غریبی که باعث شد بنویسم ولی هیچ وقت نیست که مخاطب نوشته هایم باشد...

یه دنیا عشق ومهربونی تقدیم به دلای قشنگ هردوتون

هرچند زهرا جان برای وسعت دل پرمهرت کمه ولی به لطافت قلب بزرگت پیش کشی ام را قبول کن..:)

هم بلاگی سالگرد کلبه ام است خودت را در شادی ام سهیم کن و نامت را به یادگار درکلبه ام به جا بگذار 

 




ادامه دل نوشته

[ یکشنبه 92/6/10 ] [ 2:35 صبح ] [ نگین ]
MeLoDiC