سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

یک قدم با خودم


یا هو


امروز به هوای ِ کودکی هایم گریه کردم


دلم به اندازه ی هوای ِ بارانی گرفته است


سرم به اندازه ی ِ آسیاب ِ قدیمی گیج می رود


حوصله ام به قدر ِ تمام بی حوصله گی هایم سر رفته است


خسته ام به اندازه ی ِ زنگ های ورزشم


دلـَـم حسابی تکان میخواهد از نوع شدیدش


آنقدر شدید که تمام پایه هایش فروبریزدوازنو بسازمش


خسته ام از تکرار


تمام ِ بودنم بوی روزمرگی میدهد


دلم میخواهد خودم رابشویم وپهن کنم روی بند ِ وسط ِ حیاط


دستانم راقلاب کنم زیر سرم..وحرف بزنم با او...


رخ به رخ..چشم در چشم


مرد ِ مردونه..


چشانم میسوزد..نور ِ آفتاب زد چشمانم را


اشک میریزم وسرم را برمیگردانم


خجل میشوم..چه پر مدعا برایش خیرگی کردم..


از روی بند پایین می آیم


خودم را میبرم کناری وبغل میکنم و نازش میکنم


****


دلم یک دنیا تنهایی میخواهد بایک ذره بین در دست


میخواهم خودم را ریز ببینم و بررسی کنم


تا بفهمم


این من ِ بد ..


کی انقدربد شده است


کی انقدر سرکش و لجوج شده است


این من ِ بد..


کی انقدر خشن وحساس شده است


از کی انقدر دوست نداشتنی شده است


از کی دیگر مونس او نیست


یادش افتادم


رنگ ِ دلخوری درچشمانش مشهود بود


فریاد میزد


ولی او..فقط نگاهم کردو یک لبخند تلخ صورتش را پوشاند


وبی هیچ حرفی رفت...


ودرمقابل دیده گانم در امتداد ِ جاده ها گم شد


چقدر تلخ شده ام که دیگر این روزها شیرین َ م صدایم نمیکنید


دیگر برایم شعر نمیخواند


برایم حرف نمیزند


فقط سکوت چاشنی دیدارهایمان میشود


من ازاین بودن ِ تنها دل گیرم..


می آید


سر میزند


گل میگذارد


میرود


ومن مبهوت به او خیره میشوم


دیگر صدایم بالا نمیرود


دیگر اشک نمیریزم


دیگر الکی بهانه نمیگیرم


بازهم من هستم که قول میدهم


و او


فقط میرود


و من هنوز هم برایش قول میدهم


دق َم میدهد این ثانیه های عذاب آور


که باهر تیکش روزهای تکراری را یادم میندازد


روزهایی که پابه پایم آمدی


تحمل کردی


برایم شعرخواندی و گفتی


تو خوش اخلاق ترین زن ِ دنیایی ..


کی گفته توعصبی هسی ..


کی گفته حساسی ..


من همین تورو دوست دارم


و امروز


در هیاهوی چشمانت خستگی فریاد میزد وتوفقط لبخند مهمان لب هایت شد


چشمانم را میبندم


تصور ِلبخندت ته دل ِ یخ زده ام را آب کرد


چه رویای شیرینی ..لبخندت زنده ام کرد

خودت بودی چه میشد


یک لحظه حس میکنم به دنبال ِ چیزی کشیده میشوم


چشانم را که باز میکنم


تورا میبینم با دو ابروی گره خورده


که با حرص میگویی


هی من چیزی نمیگم توبشین فقط سکوت کن


هی من حرف نمیزنم توفقط سکوت کن


هی من نگات میکنم تو فقط اشک بریز


هی...


سنگی مزاحم پرتم میکند زمین


وتو


تمام وجودت میشود ترس


با عجله می آیی سراغم وبلندم میکنی


لباس هایم را میتکانی


ونگران میپرسی چیزیت که نشد خانومم


نگاهم میکنی


ومن مبهوت چشمانت شده ام


من به چی حقی اورا شکستم


چشمانش را خیس کردم


اذیت کردم و تنها گذاشتم


روزمرگی هایم به درک


خستگی هایم به کنار


من باتوخوب می شوم


من فقط به عشق این مرد زنده ام


دستانت را مقابل چشمانم تکان میدهی


از اوهام پرت میشوم بیرون


وباز گل ِ سرخ ِ رز


پیش کش ِ من میکنی


پ.ن :  دلم خسته بود همینجوری نوشتم..هیچ کس مجبورنیست بخونتش




ادامه دل نوشته

[ سه شنبه 93/12/19 ] [ 3:23 صبح ] [ نگین ]
MeLoDiC