سفارش تبلیغ
صبا

رد ِ پای ِ خیالت

دیروز

هنگامه ی غروب

بادی وزید

ابرهای کبودرنگ  ِ آسمان

عطرِ تنت را همراه اورده بودند

آسمان رعدی زد

ابرهای ِ کبود به آغوش کشیدند یکدیگر را

قطره قطره میچکید عطر ِ وجودت

روی گلبرگ های خیالم

فضای خیالم پرشده بود از یاد ِ تو

مهربانم..

خیالت

پاورچین پاورچین

ازمیانِ  ازدحام ِ

 کوچه پس کوچه های ِ ذهنم عبور کرد

رد ِ پایت در گوشه گوشه ی ذهنم جاماند

جای جای ِ پایت پای می نهم

عطرت را به جان و دل میکشم

.

.

.

هواپرشده است از تـــــــو

تــــــو

تــــو

تــو

تو

. . . .


تیره

روشن

تیره

روشن

آسمان هردم چشمک میزند

وگل ِ تازه جوانه زده

 ملتمسانه چشم درچشم آسمان خیره می شود

آسمان خجل میشود

تاب ِ نگاه ِ سوزان گل را ندارد

چشمانش را برهم می نهد

واز چشمانش

باران

 میبارید

لبهای گل ازهم میشکفد

لبخندی پهن میپوشاند صورتش را

سرخ میشود گلبرگ های لطیفش

دل ِ آسمان قنج می رود از قرمزی گونه هایش

آری آسمان بارید

تا

پروبال بگیرد گل ِ نوپایش

 


همانطور که توگذشت میکنی تا پروبال بگیرم



 



 




ادامه دل نوشته

[ یکشنبه 92/9/17 ] [ 4:51 عصر ] [ نگین ]

هدیه ای برای ِ مادرم

یاحق

چادر نماز سپیدت را که گل های سرخ رنگ رز،

 آن ها را جلا بخشیده است سرت میکنی

سجاده ی سبز خوشرنگت را پهن میکنی

روبه قبله میاستی وقامت میبندی
 
"الله اکبر"

و..من

محو دیدن ِ صورتِ پراز مهرت می شوم

دودستم را ستون چانه ام میکنم ودر چشمانت سیر میکنم

رکوع وسجودت را با عشق نگاه میکنم

به قنوتت که میرسی چشمان ِ بلورینت مسخم میکند

دلم میلرزد

وقتی دانه های درشت تسبیح مابین انگشتانت میلغزد

لرزش دستانت

دردپاهایت

کم سو شدن ِ چشمانت

سردردهای ویرانگرت

تپش قلب پرفشارت

همه و همه ..دلم را میلرزاند

نمازت که تمام میشود

همانجا مینشینی وبازهم جوانک ِ خامت را نصیحت میکنی

ومن به خودم به کارهایم فکر میکنم

. . . .

گاهی درمقابل مشکلات دنیا که همانند طوفانی سهمگین است

می شوم بچه گنجشک کوچک وضعیفی.

جوجه ی کوچکی دریک آشیانه ی گرم کنج یک درخت بلند

که هرلحظه ممکن است به زمین پرتاب شود

اما

دعای خیرت درحقم مانع این اتفاق ِ شوم میشود

. . . .

گاهی هم منجلاب فساد همانند بادی تند می وزد

تند وتند و تند

می شوم نهال کوچکی  که تازه چند شکوفه ی سبز وصورتی داده است

باد می وزد و

وشکوفه های نرسیده م را باخود میبرد

نزدیک میشود که ریشه ام را ازجای بکند

ولی

دستان ِ پرمهروقدرتمندت مرا به آغوش میکشدومانع نابودی ام میشود

. . . .

میدانم

دوست نداری که بیدی بشم که با هر بادی بلرزم

یا..

شاخه ی نازکی باشم که بی بهانه بشکند

تو

میخواهی که کوه باشم

درخت ِ ریشه دار

دوست داری که قوی باشم

محکم

قدرتمند

همیشه از این بادها می وزد

ازاین طوفان های ویرانگر می آید

وسخنت با من این است

گلکم

استقامت..استقامت..

. . . .
مادرجان

گاهی از تو خجالت میکشم

از خودم هم بسیار

بس که شکستنی ونازک نارنجی شده ام

وای مادر

اگر مادر را خلق نمیکرد خدایم

تمام ِ دختران ِ عالم بی هم زبان می شدند

آخه دنیایی دارد هر دختری با مادرش

هرگلی با گلدانش

هرشاخه با باغبانش

. . .

چقدر دوست دارم

که چهار زانوبنشینم

وشانه را بدهم دستت

بروی پشت سرم

موهایم را نوازش کنی

وبعد دندانک های شانه را در موهایم فرو کنی

موهایم را تقسیم کنی وبرایم

  دانه دانه ببافی

. . .

مادرم چقدر دوست دارم

 دستانت را

خنده هایت را

اشکان ِ مظطربت را

وجودت را

. . . .

ممنون که مرا به دنیا آوردی

ممنون که مادرم هستی

ممنون که کنارمی

ممنون که پشتمی

ممنون که هستی

الهی که همیشه باشی مادرم



دخترانه نوشت :دوستت دارم مادر ِ مهربانم..

 




ادامه دل نوشته

[ پنج شنبه 92/9/14 ] [ 2:29 عصر ] [ نگین ]

برای ِ تولدم :)

به نام خدا

یکی بود یکی نبود زیرگنبدکبود غیرازخداهیچکس نبود

سال های خیلی دور(دهه ی هفتاد به اینور1371  )

دوتاجوان ِ کم سن وسال به خوبی وخوشی باهم ازدواج کردند

ازانجایی که خداوندخیلی دوستشان داشت

یک سال بعد

خانم ِ قصه ی ما به لطف خداوند مادرشدن را تجربه کرد

9ماه تمام

 مادر قصه ی ما با آن موجود کوچولوی توی وجوش زندگی کرد

یک شبی از شب های خدا

که یکی از شب های عیدبود

شبی که به نام تمام مادرهای دنیا نام گذاری شده بود

کوچولوی قصه ی مااز آنجایی که خیلی فضول تشریف داشت

 میخواست بیاد به دنیای آدم بزرگ ها

.
.
.
.


وآمد..چه شب فرخنده ای هم به دنیا آمد


شبی که هزاران ستاره ونوروفرشته خانه ی پیامبر را گل باران میکردند

دراین شب به دنیا آمدن سعادت میخواهد

که گویا  کوچولوی قصه ی ماسعادتمند عالم شده بود
.
.

.

20ام جمادی الثانی /14 ام آذرماه 1372/مصادف با میلاد حضرت زهرا

. . . . . .

کوچولوی قصه ی ما اسمش راهمراه ِ خودش آورده بود

و


وثبت احوال این چنین نامش را ثبت کرده بود

زهرا، کنـیـــــــز ِ حضرت زهرا

. . . . .

امروزکوچولوی ِ قصه ی ِ ما

بیســـــت ساله شد

 


دخترانه نوشت:

مامان بابا میگن رحمت خدا برکسانی بود که فرزند اولشون دخترهست

رحمتتون مستدام :)..

مامان،بابا،همسرجان ،بهترین هدیه ی دنیام من :)

خودم میدونم ..خواهشا شرمندم نکنید دیگه :دی

کفش دوران طفولیت :)




 
 




ادامه دل نوشته

[ چهارشنبه 92/9/13 ] [ 2:57 عصر ] [ نگین ]

عاشقانه ای برای تو..برای ِ خودم

پاییز

فصل ِ زیبای ِ دنیای ِ دخترانه ی  من



* * * *
پاورچین پاورچین

چای به دست

قدم برمیداری سمت پنجره ی روبه حیاط

وزش باد ورقص وپیچ وتاب ِ

یرگ های زرد ونارجی رنگ پاییزی

نم ِ اشکان ِ اسمان ِ آرام

بوی خاک ِ خیس خورده

قطرات ِ ریزآب ِ پشت پنجره

بخارهای لیوان ِ چای

همه وهمه

حس ِ زیبایی را درونت برپا میکند

حس ِ قدم زدن ِ بی چتر زیر باران

. . . .. . . .

پالتوی سفید رنگت را میپوشی

و

راه میافتی سمت ِ خیابان ِ همیشه خلوت ِ شهرت

سوزِ سرد هوا

رنگ سرخی را میپاشد به روی گونه ی یخ بسته ات

دستانت را دور بازوانت حصار میکنی

وخودت را محکم به آغوش میکشی

آهسته آهسته گام برمیداری

بوی سبزه های خیس خورده استشمام میکنی

کلاهت را پایین تر میکشی

درخودت حل میشوی

و

به حس ِ وجود امده ی جدیدت فکر میکنی

حتی با فکرکردن ِ به حست لبخندی پهن میپوشاند صورتت را

باخودت فکر میکنی

که چطور این حس ُ زیبارا ثمر ببخشی

به آینده ی نامعلوم پیش ِ رویت فکر میکنی

به

انتخابت..

حس ِ جدیدت..

زندگی پرشورت..

گذشته ی ناآرامت..

زندگی ِ جدید ِ آرامت..

لبخند شیرینش..

دستان ِ با محبتش..

حضور پررنگش..

به

خودت..

به

علایقت..

. . . . .

همانطور که

متفکر زل  زدی به

بستر خیابان ِ زیر پایت

صدای جیغ جیغ ِ برگ های پاییزی را

که آهنگی زیبا برای حس ِ به وجود امده ات درست کرده

خفه میکنی زیر ِکفش هایت

اولش

خوشحال میشوی که کشته ای برگ را

ولی بعد حس ِ خفته ی وجدان دردت بیدار می شود

همانطور که با حس های ضد ونقیض ــَــ ت درگیری

بوی ِ آشنا

صدای خوش

چهره ی بشاش

خنده ی زیبا 

چتری  سپید

قامتی بلند

دست برجیب

انتهای خیابان

انتظار ِ نگاه ِ عاشقت را میکشد

.

.

.

ناخوداگاه

سرخ میشوی

ضربان قلبت به اوج میرسد

دستت راروی قلبت میگذاری

تا رسوایت نکند

این ملودی زیبای قلبت

لبخندی از عشق را

به رویش میپاشی

وبه سوی ِ او

به سوی آینده ای نامعلوم

به سوی خاطراتی جدید

باقدمم هایی محکم واستوار

به سویش قدم برمیداری

 

پاییز

92


نجواگونه:

خدایا دراین دنیای غریب،دراین دنیای بی وفا..

بعداز تو،وتوکل برتو..خودم را به دستان قدرتمند مردی میسپارم

که زندگی ام را دستخوش تغییرات خوبی قراردهد

 

 


 

   
 




ادامه دل نوشته

[ شنبه 92/9/2 ] [ 8:46 عصر ] [ نگین ]
MeLoDiC